تبليغاتX
لحظات زندگی
لحظات زندگی
یکشنبه هفدهم آبان 1388
تصميم ...  
اين روزها همش در حال جمع آوري اطلاعات هستيم تقريبا" تصصميممون رو گرفتيم و قراره ني ني اونجا بدنيا بياد بليط رو براي اتيت تو ژانويه رزرو كردم و از الان داريم مي بينيم كه چه چيزايي اين مامانه شجاع نياز دازه .خوشبختانه براي ما كه اقامت دائم داريم اونجا هزينه هاي پزشكي مجانيه و امكانات خوبي هم از جمله مترجم فراهم مي شه و ني ني هم كه خوش بحالش نيومده سيتسزن مي شه و پاس مي گيره حالا ما بدووويم هي و اون به ما بخنده

اين قدم بزرگيه و خالي از ريسك نيست ولي اميد ما به خداست و تلاشمون براي نجات آينده ي اون از آينده نامشخص زندگي تو ايرانه بهرحال اتيت تصمصم گيرنده نهايي تو اين موضوع هست حتي اگر در آخرين دقايق به اين نتيجه برسه كه نمي خواد اين كار رو انجام بده با كمال ميل قبول مي كنم چون مهمترين چيز سلامتي اتيت به همراه نينيشه


سه شنبه دوازدهم آبان 1388
...  

“If you continue to do what you’ve always done,
you’ll continue to get what you’ve always got.”

دوشنبه یازدهم آبان 1388
قرار فردا ...  
فردا با اتيت تو يه كافي شاپ قرار دارم قراره بريم قهوه و كيك بخوريم و يه كم بگرديم هرچند كه قرار بود جاي ديگه اي بريم

اتيت    گرگي     آماده باشد

دوشنبه یازدهم آبان 1388
ني ني اينجايي يا ني ني اونجايي ...  
چند روزيه من و اتيت شديدا" در حال جمع آوري اطلاعات هستيم داريم ارزيابي مي كنيم كه ني ني اينجا بدنيا بياد يا اونجا با همه داريم حرف مي زنيم و از همه دوستاني كه اونجا داريم داريم اطلاعات كسب مي كنيم من الان سر يه دوراهي هستم اگر تمام مسائل هم ok  باشه بازهم چون من الان تو وضعيتي نيستم كه بتونم همراه اتيت برم و فقط اميدمون به اشي دوستمون تو سيدنيه من تو دو دلي شديدي خواهم بود اتيت به نظر مياد مايل به انجام اين كار ولي من هنوز مطمئن نيستم

شنبه دوم آبان 1388
اميد ...  

خورشید در حال غروب کردن بود و شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده است و به افق آسمان و خورشید در حال غروب می نگرد. شیوانا کنار مرد نشست و مسیر نگاهش را تعقیب کرد و آهسته زیر لب زمزمه کرد:" الآن همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند ومی توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند. ای خوشبخت تر از فرشته ها اینجا چه می کنی؟"

مرد جوان لبخند تلخی زد و پاسخ داد: " شکست سختی در زندگی تجربه کرده ام. تقریبا همه چیزم را ازدست دادم و بعد از ایام شادی و آسایش سخت ترین لحظات را تجربه کردم. با خودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من برمی گردد؟"

شیوانا با انگشتانش به دوردست ترین نقطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت:" آنجا آن دورها جایی است که الآن خیلی از آدم های ناموفق و شکست خورده همزمان دارند به آن نقطه نگاه می کنند. بعضی از آنها دیگر امیدی به طلوع خورشید ندارند  این ها همان هایی هستند که فردا ناامیدتر و مایوس تر از امروزاند. اما عده ای دیگر هم هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند ودر کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کنند و به سمت مخالف غروب بدوزند یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع می کند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند.

 اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و تو اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود.

 اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب برگردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با زیبا ترین جلوه هایش سطح افق و آسمان را پر خواهد کرد. اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا برگردان و به سمت افق  دیگری خیره شو و صد البته کمی هم صبر داشته باش!"

پنجشنبه سی ام مهر 1388
كم كم داره موجود مي شه ...  
يكي دو هفته پيش بود با اتيت رفتيم سونو... خانم دكتر بعد از چند دقيقه منو صدا كرد .همراه .... بيا داخل برام جالب بود بازم مثل هميشه موضوعات جديد و احساسات جالب .فسقلي لنگ و لگد پرت مي كرد طبق مطالعات من بيشتر از 10 يا 12 سانت نبايد باشه ولي اعضاي بدنش كامل شده بود .من از جنسيتش پرسيدم و در جواب خانم دكتر گفت من كلي كار كردم كه از سلامتش مطمئن بشم اونوقت شما جنسيت فقط برات مهمه (واقعا" اينطور نبود) خلاصه دستگاه رفت ..... و جنسيت مشخص شد ولي واقعا" برام مهم نبود كه چي هست فقط مي خواستم يه چيزي گفته باشم چون فكر مي كردم سئوالي كه معمولا" بابا ها مي پرسن اينه

بهرحال اتيت از جنسيت راضي بود من هم از سلامتي و جنسيتش .فكر كنم از اون شرا بشه چون هم باباش و هم مامانش شلوغن بد شلوغن

تو يه مقاله خوندم تو اين زمان بايد با بچه حرف زد حالا اين شده مسخره بازي ما شبا از سختي هاي زندگي مي گيم ....... بقيه شم خود اتيت مي دونه .

شايد قشنگي موضوع اينه كه اين ني ني مسخره تلفيقي از من و اتيت ميشه چشماي اتيت  دست هاي من دماغ اتيت .....

الان تو فاز مطالعه براي نگهداري مسائل اينجوري هستيم  و ني ني كوچولو هم داره تمام انرژيشو جم مي كنه كه عينه يه گوله پر انرژي  بياد تو اين دنيا .اميدوارم باباي خوبي براش باشم از اتيت مطمئنم دوست دارم در رفتارم روش سعي و خطا نداشته باشم ولي اين كار خيلي سخته

الان چهل ماه كه منو اتيت داريم زندگي مي كنيم .گاهي قبل از ازدواج فكر مي كردم بعد از يكي دوسال كه از زندگي هاي مشترك مي گذره زندگي عادي ميشه ولي الان بعد از گذشت سه سال و خورده اي وقتي خونه بر مي گردم هنوز همون احساسي رو دارم كه سر قرار با اتيت داشتم حتي الان فكر مي كنم ني ني ي كه قسمتيش شبيه به اتيته چقدر مي تونه با مزه باشد راه رفتنش جيغ جيغو بودنش .......

خوشحالم كه اتيت مثل هميشه با روحيه و قوي داره زندگي مي كنه و مي دونم كه در آينده بازم تو خطش  ورزشش كارش درسش موفق خواهد بود .


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
ماهگرد ...  
دیشب منو و  اتیت سر اینکه چندمین ماهگردمونه کل کل می کردیم ولی نهایتا" من درست می گفتم 39 ماه تموم شده رفتیم تو 40 ماه .

از اون ور هم که گرگعلی تو راهه و از همه جا بی خبر

به نظرم ماههای قشنگی در راه فعالیت بیشتر استراحت کمتر و تجربه ای جدید برای من و اتیت .ماهگرد جدید رو بهت تبریک می گم و امیدوارم مثل همیشه ﭘر از شادی باشی


چهارشنبه هشتم مهر 1388
Life ...  
"Life is not about waiting for the storm to pass...it's about learning to dance in the rain."
شنبه چهارم مهر 1388
...  

Knowledge is the Key to Progress

چهارشنبه یکم مهر 1388
...  

سختی این روزها رو بیشتر از همه تو داری حس می کنی وقتی خسته از سر کار میای و سریع می ری توی آشپزخونه من می فهمم که چه حسی داری.وقتی شبا سعی می کنی منو بخوابونی ولی زودتر از من خوابت می بره دلم می گیره که چرا اینقدر ناتوان شدم و تو با این همه خستگی باید همه چیزو تحمل کنی.

دوست دارم همراهم.